|
از همين بهار كه مي آيد تا هميشه . . . دست هايم اگر جدا ماند از دستانت ، از خدايي كه همين نزديكي ست مي خواهم . . . ميان دل من تا دل تو فاصله اي نگذارد . . . " ندا " + سیاه شده دردوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 18:44 توسط |
بهار یعنی... نگرانی ماهی کوچک از ضربه های پسرک به تنگ... بهار یعنی... دلتنگی آینه برای غبار... بهار یعنی... بی حوصلگی جوانه های گندم برای رسیدن به سبزه... بهار یعنی... سمنو،سیر،سرکه... بهار یعنی... سکه های طلایی... بهار یعنی... تنها ماندن دستهای مادربزرگ...یعنی جای خالی بوسه های پدربزرگ به روی پیشانیم...یعنی اشک های دلتنگی مادرم...یعنی باغی که با رفتنت قهر کرده...یعنی تلخی... من بهار را دوست ندارم! "نیوشا" + سیاه شده دردوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 18:17 توسط |
سال هاست سكوت كرده ام
حرفي- اگر- مانده ، شايد كه فردا " ندا " + سیاه شده دریکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 16:15 توسط |
از تاریکی روزهایم برایت بگویم،یا از سردی فاصله ها برایت ببارم... دلم جایی می خواهد که مقدس باشد زانو هایم را بغل کنم و این همه بغض سر خورده را مجالی بدهم برای گریز...دلم می خواهد از این روزها و شب ها برایت بگویم از این ثانیه های لعنتی...دلم می خواهد کسی مرا بفهمد،دلم می خواهد این زندگی را با تمام وجودم تف کنم...دل چشمانم گریه می خواهد... دوست داشتم ۱ سالگی احساس پاکم را در کنار تو باشم...نبودی،نمی دانستی،نخواستی...نمی دانم شاید فراموش کرده بودی...مهم نیست! پرده ها را کشیدم،پنجره ها را بستم و آهسته گفتم یادم تو را فراموش! بغض کردم اما نباریدم.با خودم گفتم کجای راه را بی راه رفتم.کم از احساسم نسبت به تو گفتم،چیزی گفتم که تو را رنجاندم،کم تحمل کردم بی خبر ماندن هایم را،کم مراعات کردم و گفتم فقط تو موافق باشی؟به خدا کم بودم ولی از تو کم نمی گذاشتم دلم می سوخت بار ها و بارها نه برای تو که خودم بیشتر دل سوزاندن می خواستم...این قسمت را بارها و بارها بخوان"من از تو به اندازه ی یک دوست داشتن ساده انتظار داشتم نه عروسک می خواستم،نه طلا،نه،هزاردل خشک کنک رنگارنگ...من از تمام دنیا فقط ثانیه هایی را می خواستم که با تو بودم،چه فایده داشتند لحظه هایی را که بی تو بودند،توی اتاق تاریکم که به گور می ماند تنهای تنها می نشینم و فاصله ها را می شمارم،منتظر می مانم تا تو یادم بیفتی و احساس کنی که یک نفر منتظر است..."مهم نیست! مهم نیست!نه خودم نه حرف هایم مهم نیست...شاید این مدت محدودی که نیستم تو تصمیمت را بگیری که بمانی یا بروی... خاطراتت مقدس است...شب ها مقدس است به خاطر تمام با تو بودن ها... فلکه ی چشمانم باز شده و اشک بی صدا می آید و می غلتد و می ریزد...این جا همه چیز برایم غریب است،حتی شوری اشک هایی که بی وقفه می ریزند...حتی احساس تلخ و سنگینی که حالا گلویم را فشار می دهد...خودم هم با خودم غریبه ام...برایت از احساسم گفتم و خالی شدم...می خواهم خوب فکر کنی...و ا ح س ا س ت را به وقت خواندنش برایم بگویی...ولی می خواهم که فکر کنی! "نیوشا" + سیاه شده درشنبه بیست و ششم اسفند 1385 16:9 توسط |
امروزمان را . . . پ.ن :آري ، دوست داشتن زیباست ، گرچه پايان راه ناپيداست. من به پايان نينديشم . . .كه همين دوست داشتن زيباست ! " ندا " + سیاه شده درپنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 19:56 توسط |
به دنیا که آمدی... من تنها شدم،هر چه قدر گریه کردم راضی نشدند که من هم با خودت ببری...رفتی و من تنها ماندم...۴ سال تمام انتظار تا موعدش رسید،بریده شدم از ملکوت به خاطر تو...به خاطر تو آواره ی زمین شدم...از دریا که نجاتم دادند معلق میان آسمان و زمین بودم همه چیز بر عکس بود...اما تو نبودی...بغضم گرفت...دستی آمد و به پشتم زد،همدردی کرد و بغضم اشک شد...سال ها گذشت،فراموشم شد که به خاطر تو آمده بودم...زندگی می کردم یا مردگی یادم نیست...تا روزی که صدایت را شنیدم...واضح نبود اما به گوش جان من آشنا آمد...پیدایت کرده بودم،شک کردم و تو رفتی...رفتی اما برگشتی...برگشتی و گفتی می مانی!گفتم تا کی؟گفتی من عهده دار اکنونم... پ.ن:هر سال ۲۱ اسفند احساس می کردم نیمی از وجودم کنده می شود...بغض می کردم...امسال در کنار تو...بغض می کنم اما به خاطر........ "تولدت مبارک" "نیوشا" + سیاه شده دردوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 20:26 توسط |
قلمم شکست...از بس مشق کردم نگاهت را... اشکم در آمد...از بس خیره شدم به باد... این جا هیچ کس نمیداند که من در پی صدایی آواره شدم،فقط صدایت مانده در خاطرم... من صدایت را مشق می کنم... "نیوشا" + سیاه شده دردوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 9:51 توسط |
"این جا...حیاط دانشگاه...ساعت۱:۳۰ بعد ازظهر دو شنبه" جزوه ی رو به باد من و فکر در پرواز من...ورق می خورد برگ های دفترم و خیالم پر کشیده از این جا تا آن جا... "این جا...کلاس درس...ساعت ۲:۱۴ دقیقه ی بعد از ظهر دو شنبه" استاد:اکولوژی علمی ست که در آن به بررسی رابطه ی بین موجودات زنده با محیط اطراف و هم چنین روابط متقابل موجودات زنده می پردازد. ــ استاد،اجازه! روابط متقابل ما؟؟ همهمه... همهمه... همهمه.... "این جا...مترو...ساعت ۴:۳۵ دقیقه ی بعد از ظهر دو شنبه" شقیقه ی راستم را به پنجره چسباندم و تنفس می کنم هوای بی تو بودن را...پیرزن به چشمهای خیسم حسودی می کند...چشمانم را می بندم! "نیوشا" + سیاه شده درشنبه نوزدهم اسفند 1385 23:16 توسط |
می خواهم بگذرم، بگذرم از هر آن چه که تو ندیدی و من احساس کردم تو نشنیدی هر چند باز که من گفتم و تکرار کردم... ساختم و تو خراب کردی، و من چه قدر تشنه ی حرف هایی بودم که تو هرگز نزدی... اشک ریختم...برای خودم که چگونه غرق تو شدم... و به یاد آوردم خودم را،که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم... چگونه پرواز را را دوست داشتم...و تو را... که بال های مرا شکستی،همچون قلبم... "نیوشا" + سیاه شده درچهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 20:33 توسط |
دل دست هایم تنگ می شود گاهی برای دستان گرمی که ذوب می کرد تنهاییشان را دل چشم هایم تنگ می شود گاهی یرای خیسی چشمانی که خیره می شدند -بی پروا- به آنها دلم گاهی دلش تنگ می شود برای کسی که . . . دستانش را . . . چشمانش را . . . عاشقم . " ندا " + سیاه شده دردوشنبه چهاردهم اسفند 1385 19:23 توسط |
گفتی دوری دست ها و هم کناری دل ها، تنها راه رها شدن است! من سکوت کردم! گفتی قول می دهم هر از گاهی یاد تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله روشن کنم... من سکوت کردم! سکوت کردم،اما... دیگر نگو که هق هق نا غافلم را از آنسوی صراحت سیم و ستاره نشنیدی! پ.ن:تو به من می گی بگذار هر چه از دست رفتنی ست از دست برود...نمی شه ندا،نمی شه! "نیوشا"+ سیاه شده دردوشنبه چهاردهم اسفند 1385 15:17 توسط |
انگار همیشه باید... این من باشم که به یاد بیاورم تو را ، و انگار همیشه باید این تو باشی که فراموش کنی مرا... پ.ن:دلایلت قانعم نمی کند...باد امروز از شرق وزیدن گرفته و وای به امروز من! "نیوشا" + سیاه شده درجمعه یازدهم اسفند 1385 16:6 توسط |
پ.ن : هی تو ! دلم -شاید- یک جرعه ع ش ق می خواهد . . . " ندا " + سیاه شده درپنجشنبه دهم اسفند 1385 20:16 توسط |
در حاشیه... با علامت سوالی به بزرگی یک عشق... می خندیم به گذرها... می خندیم به صداها، و می نگریم به سادگیه دل باختنمان... پ.ن:به ندا! "نیوشا" + سیاه شده درپنجشنبه دهم اسفند 1385 18:13 توسط |
حرف كه ميزني من از هراس طوفان زل ميزنم به ميز به زيرسيگاري به خودكار تا باد مرا نبرد به آسمان. لبخند كه ميزني من زل ميزنم به دستهات به ساعت مچي طلاييات به آستين پيراهن ات تا فرو نروم در زمين. ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي در كلمهاي انگار در عین در شين درقاف در نقطهها. . . "مستور" پ.ن:باور کن که بارش برف اتفاقی نیست. . .باور کن که عین شین قاف من بی تو نقطه ندارد. . .باور کن،به همین سادگی. . . "برف =خوشبختی نا به هنگام من به وقت لمس دستهات" "نیوشا" + سیاه شده درچهارشنبه نهم اسفند 1385 20:17 توسط |
براي لحظه اي چشمانم را مي بندم از هميشه تا هنوز . . . " ندا " + سیاه شده درچهارشنبه نهم اسفند 1385 15:9 توسط |
ایستاده ام تنها پشت میله های خاطرات دیروز... اینجا،انگشت هایم را می شمارم یک دو سه.... "نیوشا" + سیاه شده درسه شنبه هشتم اسفند 1385 18:43 توسط |
باغچه ی دنیا پر شده از کرم های جورواجور مزرعه ی دلم را شخم می زنم هیچ نیست . . . شبیخون خشکسالی در دلم همه چیز را نابود کرد . . . خشکسالی- اما -به ضیافت چشمانم هرگز نمی آید به خلوت چشمانم سری نمی زند دیدگانم همیشه بارانی ست . . . " ندا " + سیاه شده دردوشنبه هفتم اسفند 1385 9:51 توسط |
چقدر خواستم اشک تو را بخندانم... که بغض کردی و نم نم از خودت گفتی... "نیوشا"
+ سیاه شده دریکشنبه ششم اسفند 1385 23:13 توسط |
دوست دارم که یک شبه،شصت سال را سپری کنم، بعد بیایم و با عصایی در دست... کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم، تا تو بیایی... مرا نشناسی، ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبور دهی... + سیاه شده درجمعه چهارم اسفند 1385 22:16 توسط |
|
| ||||||