
دستم را بالا می برم
و آسمان را پایین می کشم
می خواهم بزرگی زمین را نشان آسمان دهم !
تا بداند
گمشده ی من
نه در آغوش او . . .
که در همین خاک بی انتهاست
آنقدر از دل تنگی هایم برایش خواهم گفت
تا سرخ شود . . .
تا نم نم بگرید . . .
آن وقت رهایش می کنم
و می دانم
کسی هرگز نخواهد دانست
غم آن غروب بارانی
همه از دلتنگی های من بود . . . !
" ندا "
+
سیاه شده دریکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 0:2 توسط
|
سپرده ام به گوشت برسانند:
گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم...
یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
یا پنج شنبه ای از اضطراب...
می خواهم بروم برای ایینه گریه کنم
بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند...
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند !
و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
روی کدام انگشتم بود...
باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
باز ایینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
حالا تو هی بهانه بیاور!
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم...
دیگر نه بی قراری من و کلمه
و نه بی تفاوتی کسی که تویی
اهمیت دارد،
نه لب بی تبسم دی ماه
نه سکوت بی روزن این جمعه
فقط بگذار ببوسمت...
صدای ساز می اید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم
هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟
اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟
به فرض کنار همین شب دیوانه
رو به پنجره بمیرم
کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟
چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟
اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
ایینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟
دوم دی ماه ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم آبان
این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده
فقط تو می دانی و من
بگذار ببوسمت...
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
آن قدر منتظر تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ،
بگویی دوستت دارم و نقطه
مرا ورق بزن...
پ.ن:|دوستت دارم|در قدر مطلق...
"نیوشا"
+
سیاه شده درچهارشنبه هفدهم مرداد 1386 22:49 توسط
|
پیش تر ها
آن زمان که ستار ها را می شناختیم
پیش از آنکه آسمانی باشد ,
لذت عشق را می شد
لابه لای یک "دوستت دارم " چشید !
اما حالا
میان همهمه و آوار واژه ها
عشق
نه "دوستت دارم " های هزار باره ی تو
که ...
سکوت من است
برایش نت های صدا دار ننویس ...!
" ندا "
+
سیاه شده درجمعه دوازدهم مرداد 1386 0:45 توسط
|

تو را از قاب عکست صدا می زنم
می نشانم روی صندلی
چای می ریزم...
لبخند می زنی!
حالا فرصت زیادی هست
که هورت نکشی چای داغت را...
که فنجان را نیمه پر و
عاشقانه هایمان را نیمه کاره
رها نکنی...!
مثل مراسم چای ژاپنی
با ظرافت مقابلت می نشینم
سر صبر
به لبت نزدیک می کنم
لب داغ فنجان را...
لبخند می زنی!
" ریخت روی لباست!
دست از این لبخند بردار "
بر نمی داری
برت می دارم
دوباره روی طاقچه بگذارم
به حماقتم!!!
لبخند می زنی...
"نیوشا"
+
سیاه شده دریکشنبه هفتم مرداد 1386 15:5 توسط
|

از همان آغاز
از همان یکی بود ، یکی نبود قصه ی ما
من . . . آن یکی که بودم
و تو . . . که نبودی !
دیگر چه فرقی می کند
بمانی یا بروی . . . وقتی از آغاز نبودی !
کاش قصه گوی این قصه می دانست
برای قصه ای که قرار است نا تمام بماند
یکی بود ، یکی نبود نگوید . . .
" ندا "
+
سیاه شده درچهارشنبه سوم مرداد 1386 12:37 توسط
|