|
هر بامداد، پ.ن:مرگ پسری است با چشمان آبی...من عاشق شده ام!! "نیوشا" + سیاه شده درچهارشنبه هجدهم مهر 1386 15:26 توسط |
روزهای عجیبی ست این روزها پ.ن:بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...! " ندا " + سیاه شده درشنبه هفتم مهر 1386 0:16 توسط |
میان خاطره هایم کسی قدم می زند... کسی بند کفشش باز مانده هر چند قدمی که می رود زیر پایش گیر می کند،مکث می کند و دوباره... این روزها تو خم شده ای و من چشمانت را نمی بینم از بس لب هایت را دیده ام... برای سقط جنینی که از تو در من ماند... چه مانده؟!؟ قابله هایی که چشمانشان کور است... پ.ن:این روزها آبستن یک بوسه ام،حرامزاده ام را دوست دارم! "نیوشا" + سیاه شده دریکشنبه یکم مهر 1386 16:13 توسط |
|
| ||||||