|
طعم گس چهارشنبه... بوی تمشک و خاکستر! یاذم افتاد هفت روز است که ندیدمت و دلم چه قدر تنگ شد من اگر نخواهم با روزهای خدا صبوری کنم چه می شود؟! نمی دانی چه قدر دلم گرفته... و عقربه ها ۳ ساعت است که اسیر یک اند! حالا من با این همه مرده سیاه چه کنم؟ این جا همه چیز مرده است و من... از همه مرده ترم!! اگر باور نمی کنی پاورچین و ساکت کنارم بیا، و ببین که بوی کافور می دهم! نمیدانی چه قدر دوستت دارم،مرگ هم به لکنت افتاده... چشم هایم خاکستری شد...سیگارت را خاموش کن! زمستان هم از دود خوشش نمی آید،نگذار قهر کند... کسی برایم مریم آورده...کسی برایم اَنار... ولی من به کسی فکر می کنم که هیچ وقت جزء دست هایش برایم چیزی نمی آورد... چرا می ترسی!؟! آن یک نفر کسی جزء تو نیست... پ.ن:دوستت دارم حتی اگر تمام قطره های باران بازم بدارند... حتی اگر... صبح صد ساله بیدار شوی و دندان هایت مصنوعی باشد! "نیوشا" + سیاه شده درسه شنبه بیستم آذر 1386 13:49 توسط |
|
| ||||||