|
جا مانده ام از ساعت...از آیینه و امروز آیینه رخوت چشمانم را نشانم داد و امروز عقربه ساعت تلخی لحظه را ناقوس وار یادم آورد و من در آیینه...زندگی را دیدم...بر لبش لبخند تلخ پیروزی! و تیک تیک ساعت مرثیه ای شد برای آشفتگی هایم! و من...مبهوت...به تماشا ایستادم و من... مغموم...خستگی ثانیه های سالیان دراز را گریستم و چشمان من شکست را نخواهد پذیرفت و من... آیینه را نخواهم شکست...! "ندا" + سیاه شده درجمعه بیست و پنجم مرداد 1387 15:24 توسط |
|
| ||||||