نيستش...نمي دونم کجاست چه مي کنه
ولي مي دونم که ندارمش
هيچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات به ياد بيارم
نمي خواستم که تو رو تو گم ترين آرزوهام ببينم
نميخواستم بي تو به ديوارا بگم هنوزم دوست دارم
آخه تو هول و ولاي پريشونيه تو رو نداشتن
تو گير و دار اي بابا !دل تو هيچ حالٍ و خوش
اي بي مروت!
ديگه دلي مي مونه که جوره دل کبوتر بتپه که با شما از جون زندگيش بگه
بگه که هنوز زنده اس
اگه صدا صداي منه
نفس اگه نفس تو
بذار که اون خوش غيرتاش بدونن
که دل،دل بابايي ديگه دل نيست،دل نمي شه
پ.ن:در آستانه ی ۴ ساله شدن عشق به درک پیوست!!
"نیوشا"
+
سیاه شده درجمعه هجدهم بهمن 1387 22:53 توسط
|
نگاه کن...دنیا مکثی کرده ست کوتاه
و برای لحظه ای زمان ایستاده ست...و زمین نیز
ما را ببین که نشسته آرامیده ایم کنار هم...اما
مرا ببین و فاصله را و...دورترها خودت را...و برای یک بار هم که شده تلخی این همه فاصله را مزه مزه کن
زهر کشنده ای نیست...که اگر بود پیش تر ها من پوسیده بودم
ترس از دست دادن این لحظه اگر نبود...عاشقانه هایم را چشم در چشمت می خواندم! من اما می دانم لحظه که تمام شود...گم می شوم...گم می شوی...من می مانم و تنهایی و این همه فاصله!
پس تا لحظه باقیست...دستت را به دستم بده
می خواهم لحظه که تمام شد...یکی مان در دنیای دیگری باشد
یا من در دنیای دور تو...و یا تو در دنیای نزدیک من
من از فاصله دلگیرم اما...از این لحظه یک دنیای مشترک زاده خواهد شد!
پ.ن ؛ اگر دنیای مشترکی باشد!
"ندا"
+
سیاه شده درپنجشنبه دهم بهمن 1387 11:47 توسط
|

هی تو! زندگی!
به خیالت که روش بازیم را خط به خط از بری
به گمانت که این بار هم در جشن پیروزیت می نوشی
اما من این بار دستم را عاجزانه برایت رو نمی کنم
من این بار تا آخرین برگم رو یه رویت بازی می کنم
عهد بسته ام
این بار...
در قمار آخر
قلب باخته ام را پس بگیرم...!
"ندا"
+
سیاه شده درپنجشنبه سوم بهمن 1387 0:56 توسط
|