نگاه کن...دنیا مکثی کرده ست کوتاه
و برای لحظه ای زمان ایستاده ست...و زمین نیز
ما را ببین که نشسته آرامیده ایم کنار هم...اما
مرا ببین و فاصله را و...دورترها خودت را...و برای یک بار هم که شده تلخی این همه فاصله را مزه مزه کن
زهر کشنده ای نیست...که اگر بود پیش تر ها من پوسیده بودم
ترس از دست دادن این لحظه اگر نبود...عاشقانه هایم را چشم در چشمت می خواندم! من اما می دانم لحظه که تمام شود...گم می شوم...گم می شوی...من می مانم و تنهایی و این همه فاصله!
پس تا لحظه باقیست...دستت را به دستم بده
می خواهم لحظه که تمام شد...یکی مان در دنیای دیگری باشد
یا من در دنیای دور تو...و یا تو در دنیای نزدیک من
من از فاصله دلگیرم اما...از این لحظه یک دنیای مشترک زاده خواهد شد!
پ.ن ؛ اگر دنیای مشترکی باشد!
"ندا"
+
سیاه شده درپنجشنبه دهم بهمن 1387 11:47 توسط
|